سه تا نکته زیر سایه ی محرّم
و به خاطرِ همین بیکاری است لابد که چیزهایی به ذهنم میرسد.
الف. ایمیلی از یک بنده ی خدا گرفتم که تویش نوشته بود لوگزامبورگ و لیختن اشتاین بهترین کشورهای اسلامی معرفی شده اند! کنجکاو شده ام ببینم این دو تا کشور کوچولو و محترم اروپایی که هیچ سابقه ای با اسلام ندارند (حتی نکرده اند لااقل یک بار با مسلمانها بجنگند) و اصلا ربطی پیدا نمیکنند به کشورهای اسلامی، چطور بهترین کشور اسلامی شناخته شده اند؟
کاشف به عمل آمد که ظاهرا یکی دو نفر (طبق معمول) از مسلمانها و این بار اهل مالزی یا جای دیگری جنوب شرق آسیا، به این نتیجه رسیده اند که همه ی چیزهایی که "حرف" اسلام بوده و "محتوای" اسلام بوده در این دو کشور در حال اجراست و چیزهایی که "شکل" اسلام بوده مانده برای ما. یعنی به عبارتِ دیگر درست است که آنها به "شکل" اسلام عمل نمیکنند اما به "حرف" اسلام دارند عمل میکنند.
من پیش خودم خیال کرده بودم ماجرای دیگری در کار باشد اما این دعوای قدیمی "حرف" و "شکل" یا به قول هنرمندها "فرم" و "محتوا" انگار ول نمیکند آدم را!
ظاهرا ما با درک این نکته مشکل داریم که آقاجان! برادر من! دوست عزیز! فرم همان محتواست. تو با فرمی که برای زیستن ات انتخاب کرده ای در واقع محتوایش را هم شکل داده ای. و روی همین حساب ایمان دارم هر جور رفاه و عدالت که در لیختن اشتاین یا چه می دانم هر جای دیگری آن طرف آب های غربی ما شکل میگیرد اساسا روح و جنس متفاوتی دارد. ما فقط با آنها یک اشتراکِ لفظی داریم اما جهانِ ما اساسا جهانِ دیگری است و جهانِ آنها هم اساسا جهانِ دیگری.
مثلا فرض بفرمایید ما (همه ی ابنای بشر) عبارت مشترکی داریم به اسم "دستگیری از مستمندان" و "کمک به فقیران" و از این قبیل. اما شیوه ی مرسوم سنتی در اینجا با آنجا (و این شیوه یعنی فرم، یعنی قالب، یعنی شکل) با آن شیوه فرق میکند. بله کاملا فرق بر میدارد.
یکی که نصف شبی میرود در خانه ی یک محله ی بدبخت نشین نان میگذارد یا پنیر، یا وقتی گدایی می آید در خانه اش چیزی به او میدهد این یک چیز است و تشکیل بازارچه ی خیریه با عکس و فیلم یا نوعی که بردپیت و انجلینا جولی کار خیریه میکنند یا بیل گیتس یا اصلا همین اهل هنر و رسانه ی خودمان، یک چیز دیگر. یعنی ما با شکل و آیینی که کاری را انجام میدهیم به محتوای آن کار هم شکل میدهیم. لابد دیگر همه شنیده ایم افاضه ی آقای مارشال مک لوهان را که رسانه همان پیام است. من هم افاضه ای باید بکنم و جسارتا بگویم آیین، همان محتواست. (آیین به معنای مراسم و تشریفاتش)
پس فرق میکند که دنیای ما چه شکلی باشد و شکلها اصلا فرق میکنند و ما را هم به فرقشان وا میدارند. من خیال کرده بودم به آن دوست عزیزم (که خودش حالا برای عزاداری رفته شهرستان) بگویم نه آقاجان. آن دو تا کشور، دو تا کشورِ عدالتمند و مرفه غربی هستند. عدالت و رفاه در آن جهان معانی دیگری دارد چون شکل دیگری دارد. اصلا بار مفهومیِ دیگری دارد و تاریخی دیگری هم پشتش خوابیده است.
اگر فرض را بگذاریم بر این که اسلام باید اجرا بشود، این محتوای اسلام نیست که باید اجرا بشود. اساسا شکل آن است. شکلِ اسلام است که اجرا میطلبد. وگرنه چیزی به اسمِ محتوا که اصلا اجرا شدنی نیست. همین نماز و روزه و حج و جهاد و دستورات دینی که قالب و فرمِ زیستن را تعیین میکند محتوای خودش را هم دارد. اگر ما لنگ میزنیم از بابت چیزی، چیزهایی، نه از بابتِ این است که شکلش را درست انجام داده ایم ولی محتوایش را فراموش کرده ایم بلکه اساسا ما شکلها را هم از دست داده ایم. شکلهای سنتی ما گم شده اند و شکل های مدرن را هم پیدا نکرده ایم و شده ایم اینی که هستیم.
تازه اگر آن شکلها را هم انجام بدهیم، از تویش عدالت و رفاهی به آن شکل که توی لیختن اشتاین یا لوگزامبورگ پیدا شود (و دلِ دوستمان برایش غنج بزند) در نخواهد آمد. عدالت و رفاه در جهانِ سنتی ما، باز هم "شکل" دیگری دارد.
بحث مفصل و مطولی بود که باز هم ریشه دارد اما وبلاگ که جای این حرفها نیست.
ب) و از این ماجرای "شکل" یادِ یک بنده ی دیگر خدا افتادم که اخیرا گفته بود این دهه ی محرم، دهه ی اول محرم، جای درستی و وقت مناسبی برای طرح مسئله ی اشکالات عزاداری نیست.
بعد از قتلِ حضرت حسین، سالها بعد، مردم هر جا و هر منطقه ای برای خودشان آیین خاصی اختراع کردند برای عزاداری این واقعه. اختراع که نه... هیچ پدیده ی فرهنگی خلق الساعه نیست. حتما ریشه هایی از گذشته داشته. مثل تعزیه در ایران و ریشه اش در سوگ سیاوش پیش از اسلام که همه میدانیم. حالا آیینها کم نیستند. علم کشی، طبل و سنج و دمام زنی، زنجیر زنی، سینه زنی، انواع و اقسام سبکها و مراسم ها و حتی روضه خوانی که میراث دارِ نقالی کهن است و مضافا بر این همه آیینهای مردمان بومی هر ناحیه از ایران یا خارج از ایران که هر کدام یک راهی را برای عزاداری دهه ی محرم پیدا کرده اند.
این ها همه "شکل"هایی هستند که عزاداری پیدا کرده و "شکل" واجد معناست. "شکل" اصلا خودش محتوای خودش را خلق میکند. وقتی در پاکستان در عزاداری مردمی پابرهنه از روی ذغال گداخته راه میروند (که آدم یادِ آزمون سیاوش می افتد در آتش) یا وقتی در عراق و همین ایران قمه می زنند (علما، برخی از علما حرام دانسته اند) یا کشیدن علم و بازسازی ذوالجناح و سوارش و سوزاندن خیمه های نمادین و ... همه ی این آیین های نمایشی محتوای خودشان را معین میکنند.
اتفاقا اگر "شکل"ی در میان این آیین ها باشد که اشتباه باشد و معنای درستی نداشته باشد خطرش کمتر است از شکل های جدیدی که خودمان و در این روزگار نو خلق کرده ایم. شکلهایی که از سنت شکلهای گذشته بریده و با شکل های دنیای جدید هم ارتباط درستی ندارد.
یک نمونه اش مداحی و ذکر است. در گذشته مداح ها خودشان را شبیه روحانیون میکردند. عبا می انداختند. پیرترهایشان یک نصفه عمامه ای یا عرق چینی به سر داشتند. لحن حرف زدنشان لحن حرف زدن یک عارف بود. شعر میگفتند. حدیث میدانستند. یک نیمچه آخوند بودند. نمونه اش مرحوم کوثری یا موذن زاده و از این قبیل. وقتی هم میخواندند معمولا توی دستگاههای موسیقی سنتی میخواندند. لحنهای خودشان را از جایی توی خاطرات ما پیدا میکردند. از جایی در سنت.
اما تلاش مداحان برای نو شدن هم (مثل تلاش همه ی دیگر اقشار این مملکت) محصول بی هویتی داشت. حالا مداح های ما به بازاریها شبیه ترند و نه! خیلی هایشان با آن کت و شلوارهای رسمی شبیه کارمندهای اداری هستند که صبح و عصر کارت میزنند و آهسته می روند و آهسته می آیند تا گربه شاخشان نزند. خیلی ها هم اساسا لحن گفتارشان لحن لاتهاست. ادبیاتشان ادبیات لاتی است. هیکلها نشان میدهد زندگیها را و خدم و حشم و اصلا جهانِ دیگری که دارند تویش زندگی میکنند که به کل دور است از جهان قدیم. مرجع الحانشان و الهه های الهامشان هم نه دستگاههای موسیقی سنتی است و نه حتی شناخت از موسیقی جهان جدید. در بهترین حالت از تیتراژهای سریال های تلویزیونی خودمان الهام میگیرند وگرنه که از ترانه های بند تنبانی ساختِ لس آنجلس.
فکر کنم ما اصولا یک مشکلی داریم با این نو شدن...
القصه اگر کسی (گردن شکسته ای) احیانا در دهه ی محرم "آسیب شناسی عزاداری" راه می اندازد لزوما معنایش این نیست که عزاداری نکنید. البته ممکن است کسی همچو قصدی داشته باشد. اما خیلی ها هم فقط دارند میگویند: عزاداری کنید! عزاداری کنید آقایان! ولی با چشمهای باز. با چشمهای باز.
و آخرِ کلام این که توی این بیکاری و فکر کردن به "شکل"ها، "شکل"هایی که اطرافمان را گرفته اند با خودم فکر میکنم کجا میشود ... خدایا کجا میشود رفت و باز هم در جریان نور و صدا و رنگ و حجم و بو و ادبیاتِ محرم قرار گرفت؟ جایی که هیئت فلانی و تکیه ی بیساری نباشد که احساس غریبی نکنی (چون ظاهرا این روزها، هیئات و تکایا قباله و صاحب پیدا کرده اند و رفته اند توی بخش خصوصی) و درست مثل وقتی که کنار خیابانی (خیابان تنگی در شهرستان) ایستاده ای و عبور علمِ بزرگ خون چکان را میبینی و جیغ و داد زنها را و فریاد "وای حسین کشته شد" جوانها و بوی اسپند و صدای سنج و طبل و شرق شرق زنجیرزنها و حجمهای رنگی بلندی که هیچ وقت اسمشان را بلد نشده ای، این جا هم تا آخر، تا آخرین سانتیمترِ مربع (یا شاید هم مکعبِ) روحت اشباع بشود؟
فکر کردم توی این تهران به این بزرگی، کجا بهتر از تئاتر شهر؟ این شبها دارم فکر میکنم تئاتر (و همه ی "شکل"های هنر نمایشی) واقعا چه نزدیک است به روح آیین و پاس داشتنِ "شکل"ها. تئاتر به ما یاد میدهد که "شکل" مهم است. "شکل" معنا ایجاد میکند. یک پرفرمنس ساده بدون کلام و تنها با شکل بدن و شکل رنگ و شکل نور و شکل حجم، دارد با تو حرف میزند. معنا میرساند. جهانی تیره از تباهی را یا جهانی باز هم تیره اما با کورسویی از امید.
و حالا تعزیه ای که سالهای گذشته در تئاتر شهر اجرا میشد (و امیدوارم هنوز و امسال هم باشد در این قحطسالی) جای امیدی است برای من یکی که در خلوت دیوانه وار این تهران، این گوشه از تهران، دارم خل میشوم. واقعا آیین ها انگار جایی آن پشت و پسله ها با هم برادرند.