مسعود فراستی و توسعهی دموکراسی
باز هم دربارۀ صریحترین منتقد سینمای ایران ... باز هم دربارۀ کسی که خودش را ملزم کرده همان اول یک لانگ شاتِ «خوب است» یا «بد است» از آراءش ارائه کند و بعد به جزئیات بپردازد... باز هم نه مسعودِ فراستی، که نقد و تحمّل نقدپذیری...
مشهور است که ما در فیلمنامهها نباید شخصیتها را در طیفهای سیاه مطلق و سفید مطلق قرار دهیم چون نه واقعی است – زیرا در عالم واقع شریرترینها هم لکههای روشنی دارند و روشنترینها هم لکههایی خاکستری – و نه مفید است – چرا که مخاطب خود را به آنها شبیه نمیداند و از همذاتپنداری میکاهد و ناگهان فاصلۀ میان مخاطب و شخصیت بعد المشرقین میشود – و بل حتی خطرناک هم هست – چون مخاطب را روی مسند قضاوتی آسان و سهلالوصول مینشاند، قضاوتی که هرگز مابإزاء خارجی پیدا نمیکند و در جهان واقع چنین قضاوتهای سهلالوصولی یافت نمیشود - .
نمونههای سادهتر و فهمیدنیترِ آن را در آثار تاریخی میتوان دریافت. یک قصۀ دورۀ مشروطه عادت دارد چهرهای کاملا تاریک از شاهان یا فرنگیها و چهرهای کاملا بیلک و پیس از مبارزین و مخالفین بسازد. قصههای تاریخ اسلام گرایش دارند عمّال خلفا و شخصیتهای منفیِ مذهبی را در درام هم تیره و تار خلق کنند و شخصیتهای مثبت هم انگار از خودِ آسمان آمدهاند و هیچ نشانی از انسانبودگی در آنها یافت نمیشود. این رویکرد به درام تاریخی موجب شده تا مخاطب هرگز خود را همراه و همپای شخصیت تاریخی در لحظۀ انتخاب و در موقعیت تردید قرار ندهد. اصلا مخاطب خودش را حتی وارد موقعیت هم نمیکند. او فقط یک ناظر است که از فاصلۀ خیلی خیلی دور چیزهایی را که پیشاپیش میدانسته مکررا تماشا میکند. این لانگشات دقیقا از همان جنسِ گزارههای فراستیوار است: خوب است یا بد است. قضاوتهایی کلی و سهلالوصول.
حالا دیگر چنین نگاهی جامعه را کاملا دربرگرفته. همۀ ما در مسند قضاوتهای آسان و سهلالوصولی قرار گرفتهایم. قضاوتهایی که به سادگی و با تماشای ابژه در لانگشاتی آرمانی به دست میآید. نتیجه این میشود که مواجهه با نقد و صراحتِ نقد، اصولا تبدیل به نوعی ارزشگذاری میشود: این نقد، خوب است، این نقد، بد است... و حتی خطرناکتر از آن: این منتقد خوب است، این منتقد بد است...
بدیهی است که از خوب و بد در این جهان گزیر و گریزی نیست. اما مسئله این است که قضاوتهای ما خیلی آسان به دست میآیند. ما هرگز به جنبههای مثبت و منفیِ یک ابژه متوجه نمیشویم. ما هرگز از لانگشات به نماهای نزدیک نمیرسیم. نماهای نزدیکی که میتواند ما را در اتخاذ تصمیم دچار سستی کند. نماهای نزدیکی که جای خالی متغیرهای احتمالی را که ممکن است محاسبه نشده باشد به ما یادآوری میکند، نکات مثبت را از پشتِ ابرِ عصبیت بیرون میآورد، و نکاتِ منفی را از حجابِ خوشبینیها و نامها و شهرتها به زیرِ نور میکشد.
البته رسیدن به چنین توانی، نیازمند گریز از محافظهکاری و هم صداقت است. صراحت و صداقت، توأمان، میتوانند مخاطب را با همۀ جنبههای اثر مواجه کنند. مشخصا طرفداران کیمیایی، مهرجویی، فراستی یا هر نامِ دیگری، به جنبههای منفیِ فیلمها و نقدهای اینها توجه ندارند همانطور که مخالفان اینها هم کمتر نکتۀ مثبتی در اینها مییابند. فضای دو قطبیِ خوب و بد، همیشه با گریز از محافظهکاری اشتباه گرفته شده. در حالیکه «هوادار» اصولا با «ابژۀ هواداری»اش تعارف و رودربایستی دارد. هوادار همیشه موردِ هواداریاش را در قالبی آرمانی مییابد همانطور که مخالف، موردِ مخالفتش را در سیاهچالِ نکبت. این نوعِ نگاه به همۀ جامعه و برای همۀ موضوعات (ورزش، سیاست، اقتصاد، مذهب و ...) تسری یافته و صدق پیدا میکند. مهمترین محصولِ این نگاه، عدمِ تحمّل و مداراست. در موردِ نقدِ صریح، تفاوتی نمیکند که منتقد باشی یا مخاطب. در هر دو صورت، کنش یا واکنش، معمولا بیمدارا و بیتابانه است.
دموکراسی همیشه به معنای حکومتِ تفکّر اکثریت بر اقلیت فهمیده شده و در فارسی نیز واژۀ «مردمسالاری» را دربرابرش نهادهاند. اما واقعیت این است که بیش و پیش از هرچیز، دموکراسی، به معنای حاکمیّت اندیشۀ همۀ مردم است. این حاکمیّت نه از جنسِ نفوذ و سلطه، که از جنسِ قبول و ابراز است. همۀ مردم باید بتوانند آرا و نظرات خود را ابراز کنند و چنین چیزی باید که مقبول باشد. همۀ این آرا و نظرات لزومی ندارد که به منصۀ حاکمیت درآید – و اساسا چنین چیزی هم ممکن نیست – اما باید به جهانِ ابراز و بیان قدم بگذارد. این چنین است که راهِ رسیدن به این فضا، در فضای دوقطبی و قضاوتهای سهلالوصولِ رایج، بسیار دشواریاب و ناهموار است. حضور یک منتقد صریح و بیمدارا، بهترین تمرینِ مداراست به خصوص برای کسانی که خود را مردمانِ اندیشمند و فرزانۀ جامعه میدانند. مدارا تفاوتی با تحمّل دارد. مدارا نه از روی اجبار یا مصلحت، بل از روی پی بردن به دشواریِ قضاوت حاصل میشود و از این رو، واکنشی حقیقی و درونی است و نه صرفا ادا و ظاهرفریبی. گریز از مدارا، آیندۀ نقد را تیره و تار میکند. نقدهای محافظهکارانه (شیفته یا خصمانه) افزایش مییابد. آستانۀ تحمّل هم فرو میکاهد. مفهوم نقد، مسخ میشود و این همه نه تنها در سینما، که در هر زمینۀ دیگری که نقد صادق است، عملی خواهد شد. سپس، هر گاه نقد از میان رود، موضوعِ خود را نیز آرام آرام با خود به دریای نیستی میکشد و غرق میکند. موضوع نقد، بعد از نابودیِ نقد، حیاتِ درازمدتی نخواهد داشت.