ورود تحصیلات سبک غربی به آسیا و سرنوشت ایران

ایران در زمینه ی تغییر سبک تدریس و به وجود آوردن آموزشگاهها و کالجهای سبک غربی یکی از قدیمیترین کشورهای آسیاست. اما سرنوشتِ فرهنگیِ ایران مطابق با این قدمت پیش نرفته. چرا؟

مقایسه ای با کشورهای دیگر در سیاهه ی پایین نشان می دهد که آینده ی روبرو چقدر باید به این گذشته رجوع کند و کجاست جای فرهنگیِ کشور در آسیا.

این مطلب قرار بوده فقط به ارائه ی این سیاهه اختصاص داشته باشد. بدون هیچ شرح.

ایران: 1835 (مدرسۀ طب ارومیه)، 1851 (دارلفنون)، 1934 (دانشگاه تهران)

چین: 1879 (کالج سنت جان)، 1887 (کالج طب هنگ کنگ)، 1898 (دانشگاه سلطنتی پکن)، کالج نرمال سانجیانگ (1902)،

ژاپن: 1877 (دانشگاه سلطنتی توکیو)

هند: 1781 (مدرسۀ عالیه کلکته)، 1817 (کالج ریاستی بنگال)، 1817 (کالج کوتایام)، 1818 (کالج سرامپور)، 1835 (کالج طب کلکته)، 1847 (کالج مهندسی شهری تامسون)، 1857 (دانشگاه کلکته)، 1857 (دانشگاه بمبئی)،

پاکستان: 1860 (کالج طبّ لاهور)، 1864 (دانشگاه کالج مسیحی فورمن)، 1864 (دانشگاه کالج حکومتی)، 1882 (دانشگاه پنجاب)

سری‌لانکا: 1870 (مدرسۀ طب سیلان)

ویتنام: 1902 (دانشگاه طب هانوی)

کره جنوبی: 1886 (واحد آموزش طبّ بیمارستان گوانگیئون)،  1905 (کالج بوسونگ)

فیلیپین: 1611 (کالجِ سانتو توماس)، 1859 (کالج اتنای مانیل)

ترکیه: 1773 (مدرسۀ همایونی مهندسی دریایی)، 1863 (دارالفنون عثمانی)

سوریه: 1903 (مدرسۀ طب دمشق)، 1913 (موسسۀ حقوق)، 1923 (دانشگاه دمشق)

عراق: 1908 (کالج حقوق)، کالج مهندسی (1921)، کالج آموزش معلمین عالی و ابتدایی (1923)، کالج طب (1927)، کالج داروسازی (1936)، کالج ملکه عالیه (1942، نخستین بار برا دختران)، کالج علوم (1949)، کالج کشاورزی (1950)، دانشگاه الحکمه (1956)، دانشگاه بغداد (1956)

مالزی: 1905 (مدرسۀ طب مالایا)

بنگلادش: 1921 (دانشگاه داکا)

اندونزی: 1851 (مدرسۀ طبّ جاوه)، 1920 (موسسۀ تکنولوژی باندونگ)

لبنان: 1866 (کالج پروتستان سوریه [بعدها: دانشگاه امریکایی بیروت])

تایلند: 1899 (مدرسۀ تعلیم خدمات شهری)، 1917 (دانشگاه چولالونگ کورن)

عربستان: 1957 (دانشگاه ملک سعود)

 

و نادیناه أن یا ابراهیم حاتمی کیا!!! [1]

تئودور آدورنو در مقاله ی "بازنگری صنعتِ فرهنگی" (Culture industry reconsidered) می نویسد:

"ایدئولوژیِ صنعت فرهنگی، همرنگ جماعت شدن را جایگزین آگاهی کرده است. نظمی نیز که از آن برون خواهد تراویید هرگز با آن چه ادعا خواهد شد علایق طبیعی انسان است سازگار نخواهد بود."

و در جای دیگر از همین مقاله می گوید:

"این عبارت که ((جهان دوست دارد فریب بخورد)) روز به روز به حقیقت مقرون تر میشود. مردم نه دیگر حتی چنان که این عبارت میگوید به این که کلاهشان را بردارند متمایلند بلکه حتی فریبی را که دیگر هیچ چیزِ آن برایشان روشن نیست دوست می دارند به شرطی که گذراترین ارضاهای آنان را تأمین کند." [۲]

 

آدمهای مکتب فرانکفورت این اصطلاح صنعت فرهنگی را (تحت تأثیر جهان بینی مارکسیستی) جعل کردند تا به تولید انبوه رسانه ای فرهنگ در جوامع سرمایه داری اعتراض کنند. در این تولید انبوه، امثال هورکهایمر و آدورنو ردّپایی از فاشیسم میدیدند. فاشیسم فرهنگی.

در صنعت فرهنگی تولید و اوج گرفتن محصولات فرهنگی بخشی از پروسه ی همگن سازی جهانیان بود (و هست) و در آنجا هنرمند نه آن کس بود که مردمان قرنی پیشتر میشناختند. هنرمند در آنجا ابزار ماشینِ بزرگِ فرهنگی بود. ماشینی که سیستمی پیچیده و دشوارتحلیل-پذیر از منافع شرکتهای بزرگ (بازار آزاد)، خرده ماشینهایی که میتوانستند آن منافع را همچنان مُدِ روز نگه دارند و فضای سیاسی متأثر از این شرکتها به شمار میرفت.  

ایده های آدورنو و کلا مکتب فرانکفورت بعدهابا انتقادهایی روبرو شد. اما از آن همه هیاهوی فلسفی این عبارتِ "صنعتِ فرهنگی" را برای ما جاگذاشت که عجیب ملموس و مشعشع است.

--------------------------------------------------------------

ظاهرا بر سرِ حمایت کردن یا نکردن از اصغر فرهادی و فیلمش دعواهایی راه افتاده است. فیلم جدایی نادر از سیمین واقعا آن فیلم بی عیب و نقص (و به تعبیر مدیرمسئول مجله ی فیلم: آن اثر مرصّع و محتشم)ی نیست که در نظر بسیاری جلوه کرده است.

هیچ کس هنوز به این سوالها جواب سرراستی نداده که چرا فرهادی به ما نشان نمیدهد آن زن خدمتکار باماشین تصادف کرده است؟ معنای این نشان ندادن آن است که یکی از شخصیتهای فیلمی اطلاعاتی را دارد که نه دیگرشخصیتها دارند و نه مخاطب دارد. و تازه آن اطلاعات اطلاعاتِ مهمی است و فیلم بر مبنای همان پیش می رود. کاری که مسعود فراستی از آن به شعبده بازی تعبیر کرد.

هیچ کس هنوز درباره ی شخصیت پردازی آن زن خدمتکار نگفته که چطور زنی که این اندازه مذهبی و معتقد نشان داده شده (و به قول خودش هیچ وقت دست به مال حرام نمی زند) تا اواخر فیلم چیزی از واقعیت نمیگوید و زندگی به هم ریخته ی یک زن و مرد در آستانه ی جدایی را به هم ریخته تر میکند. (جالب است این که زن به لیلا حاتمی اعتراف میکند آن هم معلوم نیست که به چه دلیل است؟ اگر دغدغه ی مال حرام را داشته چی شد که درست در صحنه های پیش از پایان فیلم همچو دغدغه ای به سراغش آمده است؟)

و هیچ کس نمیگوید مسئله ی پولهایی که از کشو گم شده بود و تهمتش را نادر به زن خدمتکار زده بود در حالیکه سیمین آن را از توی کشو برداشته بود چرا مطرح نشد؟ مگر جزء موارد اتهامی در دادگاه این نبود که مرد به زن خدمتکار اتهام دزدی زده؟ چرا در تمام مدت فیلم اصلا فراموششان میشود و سیمین حتی یک بار هم به نادر نمیگوید که پول داخل کشو را من برداشته ام و راستش اصلا نادر این را مطرح هم نمیکند یا زن حتی پیگیر تهمتی که به او زده بودند و این همه برایش مهم بود و به خاطرش این اتفاق (هل دادن) رخ داد نمیشود. (انگار فرهادی آن ماجرای پول برداشتن سیمین از کشو را کاشته تا این هل دادن اتفاق بیفتد و بعد هم ماجرا را بیخیال شده است!)

سینماشناسان این را هم میدانند که فیلم جدایی... در کارگردانی هم اتفاق خاصی نیست. فرهادی صرفا هر آنچه را که فیلمنامه کرده موردِ فیلمبرداری قرار داده.

معنی این حرفها این نیست که فیلم، فیلم افتضاحی باشد. حتما که فیلم از خیلی فیلمهایی که این روزگار به خود میبیند بهتر است. اما همین که این فیلم بی دلیلی که مستحقش باشد مورد تقدیس قرار بگیرد شده دستمایه ی اعتراضِ آقای حاتمی کیا.

راستش این است که در آن "صنعت فرهنگی" جایگاه ما جهان سومی ها چیزی نیست جز تأمین سوخت. (درست مثل نفت و گاز که تنها دلیل اهمیت ما در این جهان است و گرنه مطلقا هیچ چیز برای ارائه نداشتیم.)

متاسفانه این بحث را به گند کشیده اند. برخی منتقدین دولتی با زیر سوال بردن های احمقانه از جشنواره های خارجی و زیرسوال بردن منتقدین خارجی آنها را آلت دست سیاستمدارانشان نشان داده اند. صدالبته که این طور نیست. صد البته که در جشنواره های آنها کسی به صرف اظهار نظر درباره ی هیئت داوری از (حتی) نامزدی جوایزی که لااقل استحقاق نامزدی شان را دارد محروم نمی شود. صد البته که در آن جا به صرف اظهار نظر درباره ی بازگشت چند سینماگر به کشور، روند ساخت یک فیلم را متوقف نمیکنند. صدالبته که چیزهای دیگر.

اما این همه ی داستان نیست. نه منتقدین و نه جشنواره های خارجی، هیچ کدام خارج از ماشینِ عظیمِ فرهنگی نیستند.

نقد سینمایی در همه جا به دو دسته تقسیم می شود: نقدِ ژورنالیستی و نقدِ آکادمیک. بحثِ آکادمیک را کنار میگذاریم. امّا نقدِ ژورنالیستی کار اصلیش داغ نگهداشتنِ کوره ی این ماشین صنعتی است. نقد صنعتی است که "مد روزِ" فرهنگ و هنر را تعیین می کند. بسیاری از بزرگان سینما که امروز "مد روز" شده اند در روزگار خودشان که "مد روز" نبوده اند چندان طرف اقبال منتقدین قرار نگرفته بودند.

نقد ژورنالیستی در کنار فضای جشنواره ها و آرمان های سیاسی افرادی که ناخودآگاه عضوی از یک ماشین بزرگ شده اند و بعد هم آن همه رسانه های جمعی و چیز غریبی به اسم تبلیغات و اساسا "جَو" و قدرت شرکتهای پخشِ فیلم و لابی ها و همه ی چیزهای پیچیده ای که ماشینِ فرهنگیِ عصر ما را شکل می دهند (این ماشینِ پیچیده و نشناختنی را) عاملی میشود بر این که ما جهان سومی ها مطابق معمول از قافله ی فهم و درک تحولات جهانی عقب بمانیم و مثل گذشته ها هر افتخاری را که در ماشین صنعت فرهنگی کسب می کنیم به خودمان نسبت بدهیم و آن را جدّی بگیریم.

و امّا کاش ماجرا به همین اندازه ختم میشد. گاهی حد و دایره ی این باورکردن و این جدی گرفتن آن قدر در میان ما طفلی ها گسترده میشود که از خودِ فرنگیها هم پیش می افتیم و حالا دیگر کسی حق ندارد درباره ی فیلم و فیلمسازش نقدی (چه سینمایی و چه شخصیتی و چه مربوط به فضای فرهنگی) وارد کند.

ماشین فرهنگی،‌ پیش از آن که هنرمند بشناسد، سلبریتی می شناسد. چهره ی مشهور می شناسد. چیزی که در زمانهای دور به آن "بت" می گفتند. قدیمها هنرمندها هنوز این اعتبار را نداشتند که "بت" باشند. تازه از مدینه ی آرمانی هم بیرونشان میکردند. این شاهان بودند که خودشان را بت می کردند یا مردم آنها را بت میشناختند و نیز خدایانی را. اما یک روز صبح ابراهیم با تبرش راه افتاد و بتها را شکست و یحتمل بعد از آن بود که بت شکنی تا مدتی نزد گروهی سنتی ماند مسنون و اسم ابراهیم را هم گذاشتند پدرِ توحید.

اما این که آدمها از شاهان از فاشیستها و از دیکتاتورها به تنگ آمدند،‌ جهان بعد از جنگ اول و دوم جهانی، باعث شد تا چهره ی بتها تغییر کند. در حالی که آدورنو می گفت بعد از هولوکاستی که در داخائو و آشویتس رخ داده شعر گفتن جنایت است، ماشین فرهنگی تازه فهمیده بود که هیاهوی بت سازی را به کدام سمت سوق دهد. این بار سرمایه از طریق بتهای فرهنگی گرد می آمد. از طریق ستاره ها!

اما بتهای فرهنگی همیشه این خواننده و آن بازیگر و آن کارگردان و آن نویسنده نیستند. فرهنگهای اگزوتیک، فرهنگهای ریزه پیزه ی جهانی و فرهنگکهای دور و نزدیکی که اتفاقا از خیلی جهاتِ دیگر در تیترِ اخبار رسانه های جمعی و هیاهوهای خبری هستند جذابیتهای نهفته ای دارند که کشف آنها سرمایه ی جدید و خونی داغ و غلیظ در رگ ماشینِ زنده ی صنعت فرهنگی است.

تعریف و تمجید از بت شکنی حاتمی کیا در چنین شرایطی خوب است. اما خوب نیست که خودش به بتی تبدیل شود که آن وقت یک نفر دیگر باید تبر بردارد و بیاید و بکشندش. در این جهانی که مختصات غریبی پیدا کرده و بزرگ یا کوچک شدن آدمها لزوما نه به خاطر نفسِ اثر (اساسا اگر دیگر نفسِ اثر در این جهان محلی از اعراب داشته باشد) بل به خاطر اقتضائات صنعت فرهنگی است، کار حاتمی کیا اساسا کار خوب و درستی بوده است. او خواسته بگوید این خرده فرهنگِ جهانی، این فرهنگِ اگزوتیکِ این گوشه از جهان، میتواند دور از هیاهوی صنعت فرهنگی و نه به عنوان حاشیه و سالادِ کنار سفره ی اصلی در محصولات اصلی جهانی مطرح شود. او خواسته بگوید این هیاهوها مصادیق بت پرستی های مدرن است. یا جوری که خودش تعبیر کرده قصه ی پادشاه لخت و بچه ها.

قصه های پریان، قصه های کودکانه، همیشه مثال های خوبی دارند برای آدمهای بزرگ اگر آن آدمها زیادی خودشان را و مصنوعاتشان را و محصولاتشان را جدی نگیرند.

------------------------------------------------------------------

[1] برگرفته از قرآن.

[۲] ترجمه ی انگلیسی (از آلمانی) توسط آقای Anson G. Rabinbach در مجله ی New German Critique شماره ی پاییز ۱۹۷۵.

در این ملوک الطوایفی

پاسخ خانم بنی اعتماد به آقای سلحشور پاسخ تند خانم بنی اعتماد به آقای سلحشور باعث چند سوال شد:

۱. آیا مسئولین هم حرفهای آقای سلحشور را جدی میگیرند؟ (ولو اینکه با او کاری نداشته باشند؟)

۲. آیا هنرمندان فقط درباره ی مسائلی که مستقیما به خودشان مربوط باشند اظهار نظر شجاعانه و صریح میکنند؟ (ولو اینکه خطری هم داشته باشد؟)

۳. آیا ما قبیله ایم؟

خانم میلانی فیلمی به اسم سوپراستار ساخته که ظاهرا تویش یک بازیگر مرد یک ستاره ی بازیگر مرد (و حتما نه یک بازیگر ستاره ی مرد) را نشان میدهد که چندان پایبند اخلاقیات نیست. اگر آقای سلحشور درباره ی یک بازیگر زن یک ستاره ی بازیگر زن (و حتما نه یک بازیگر ستاره ی زن) فیلمی بسازد (سوپراستار ۲) و نشان بدهد که او چندان پایبند اخلاقیات نیست چه اتفاقی می افتد؟

حقیقت این است - یا دست کم به نظر می رسد این باشد - که مسئولین محترم چندان وقعی به حرفهای آقای سلحشور نمی نهند. واکنش تند آقای ده نمکی به آقای سلحشور و ادبیات تند او خطاب به آقای سلحشور به موضع بسیاری از مسئولین نزدیک تر است. ممکن است در میان مسئولین کسانی هم باشند که تا حدی به نظرات آقای سلحشور نزدیک باشند اما چیزی که ظاهرا و از وضع فعلی - و فقط از وضع فعلی - به نظر می رسد این است که آقای سلحشور چندان طرفدارانی ندارد کما اینکه آقایان شورجه و بحرانی و امثالهم که به نظر می رسد - و فقط به نظر می رسد - مواضع نزدیکی به ایشان داشته باشند هم حاضر نشده اند در این کوران بیانیه و نامه نگاری و مصاحبه ها پا وسط بگذارند و از دوست قدیمیشان دفاعی هر چند مختصر بکنند. مسئولین سینمایی هم دفاعی نکرده اند و راه سکوت پیش گرفته اند.

اما برخورد قضایی از سوی مسئولین این احتمال را قوی میکند که عده ی دیگری (بخصوص خارج از بدنه ی سینما) فشار بیاورند و کاری که نباید بشود بشود. آن وقت هنرمندها و حتی مسئولین سینمایی که لابی قدرتمندی ندارند می مانند با کلاهشان. لابد هنرمندها میدانند که شرایط پیچیده ای در کشور وجود دارد و راستش اصلا معلوم نیست کی به کی است.

اما سوال دوم. ممکن است کسی عقیده داشته باشد تنها باری که سخنانی با بار اهانت آمیز از سوی شخصی خطاب به گروهی ایراد میشود همین یک بار بوده که این بحثی سواست. اما اگر معتقدیم در مملکتی زندگی میکنیم که هر بار یکی علمی بر میدارد و زیر آن بد و بیراهی به گروهی میگوید و حتی بدتر از آن یکی ممکن است سخنی بگوید که توهین به همه ی ملت باشد (و حتما پیش آمده که کسی این طور بگوید) راستی آن وقت هنرمندان و نویسندگان و اصولا قشر فرهیخته و روشنفکر کجا هستند؟

یک جواب میتواند این باشد که روشنفکران در مواقعی مثل ایام انتخابات اظهار نظر علنی خودشان را میکنند اما بالاخره در ایامی که احتمال خطری و فشاری میرود ترجیح میدهند سکوت کنند و خودشان را قاطی این جور مسائل نکنند.

این می تواند پاسخ قانع کننده ای باشد به شرط آن که هنرمند یا نویسنده ای که اعتبارش را از اقبال مردم و مخاطبین کسب کرده حاضر نباشد از این اعتبار برای آنها خرج کند یا اعتقادی نداشته باشد که لازم است از اعتبارش برای مردم خرج کند.

کم دیده ایم هنرمندی بیانیه ای بدهد برای چیزی که مستقیما به خودش و صنفش مربوط نباشد. حالا فقط دو مورد یادم می آید. آقای عباس کیارستمی برای آقای احمدی نژاد نوشته بود که نیاید در انتخابات (و آن دور اول بود. سال ۸۴) و آقای مجیدی هم برای آقای سروش اعتراضیه نوشته بود درباره ی پاره ای مسائل مربوط به قرآن. اظهارنظرهایی که نشان میداد هنرمند به موضعی غیر از صنف و حرفه اش هم مشغول است و گاه حاضر است از اعتبارش برای چیزی که به آن اعتقاد دارد مایه بگذارد.

و راستش واقعیت این است که بله! ما قبیله ایم. هر چه قدر هم روشنفکران در این جغرافیا اظهار تجدد کنند (که دیگر آن کار را هم نمیکنند) کماکان تفکر قبیله ای بر ذهنشان مسلط است. این تفکر قبیله ای در همه ی شئون هم خودش را نشان میدهد.

یادم هست آقای میرکریمی در برنامه ی پارک ملت وقتی در برابر سوال مجری درمورد روحانیون قرار گرفت گفت هیچ صنفی نمیتواند قاضی خوبی برای خودش باشد. اما بلافاصله در چند سوال بعد وقتی آقای مجری پرسید آیا سینمای ایران به وظیفه اش عمل کرده؟ آقای میرکریمی مصرانه گفت که قاطعانه میگوید بیش از هر گروه و صنف دیگری در این مملکت به وظیفه اش عمل کرده. آن قدر این اظهار نظر او قاطعانه بود که با خودم فکر کردم شاید آن جملات روشنفکرانه ی قبلی درباره ی روحانیت و این که هیچ قشری نمیتواند قاضی خوبی برای خودش باشد چیزی بوده که توی خیالم شنیده ام.

حکایت همه ی اقشار و اصناف همین است. صنف اسمش را بگذار یا قشر یا گروه یا حزب یا دانشگاه یا حلقه یا محله یا شهر یا قومیت یا خانواده ی فلان و فلان همگی قبیله هایی هستند که فقط سر و شکلی عوض کرده اند. آبی به سر و رو زده اند. بزک و دوزکی کرده اند. اما همه حکایت آفتابه و لگن است به هفت که چه عرض به هفتاد دست و شاید هم بیش. هر قبیله شیوخ و ریش سفیدانی دارد (این یک قاعده است) و یک سری جوان جاهل و این همه همیشه از هم دفاع میکنند (میخواهد از آسمان سنگ ببارد یا بر زمین میخ بروید) و کاری هم ندارند به این که واقعیت (اگر نه حقیقت) چی است. و چه خوب تعبیر کرد آقای بهزاد فراهانی در برنامه ی هفت درباره ی اهالی تئاتر که: ما همه یک قبیله ایم! ما را حمله شده و زخمی شده ایم. اما هوای هم را باید داشته باشیم. (طبیعتا نقل به مضمون)

حتی در کوچکترین نهاد غیرفردی که در این مملکت شکل میگیرد (یعنی ازدواج که معمولا از دو نفر تشکیل میشود: یک عروس و یک داماد) ما ساز و کار قبیله ای را مشاهده میکنیم. خانواده ها و سایه شان بیش از هر چیز دیگری (و حتی زوجین) بر ازدواج سایه انداخته اند آن سایه ی بلندشان را. روابط و مناسبات بین دو قبیله و شئوونشان بر هر چیز دیگر فردی میچربد.

اصلا قضیه همین است. فردیت در جوامع قبیله ای چیز مضحکه ای است. تا حدی محترم است که چهره ی صنفی و قبیله ای به هم نخورد. ما به هم محتاجیم. ما برای بزرگ شدن باید یکدیگر را بزرگ کنیم. این خودش قاعده ای است.

اگر کسی به مسئولین و سیاستگذاران حاکم ایراد میگیرد که چرا دیگران را به خودی و غیر خودی تقسیم میکنند این ایراد را پیش و بیش از هر چیز باید به فرهنگ نهادینه در میان این مردم بگیرد. روح انصاف در میان مردم انگار رخت بر بسته رفته به جای دوری. کم ندیده ایم مادری که خبط و خطای کودکش را سهل میگیرد اما همان خبط و خطا را از کودک مردم تاب نمی آورد. کم ندیده ایم نانوایی که نان آشناها و چشم تو چشم ها را بدون نوبت میدهد اما به غریبه ای که در صف خودش را جا کند براق میشود. یا کسی که غذای نذری امام حسین را پخش میکند و برای همسایه ها خارج از صف کنار میگذارد. یا جمله ای که همیشه میگوید: گفتم فلان چیزو چرا بدم غریبه بخوره؟ گفتم برسه به شما! یا یا یا...

خب مسئولین از مریخ که نیامده اند. اما خیلیها فکر میکنند از مریخ آمده اند. با این که هیچ کس تافته ی جدا بافته نیست. مسئولین هر مردمی به شکل همان مردم هستند. بر مردم به همان شکلی حکومت میشود که هستند. ایرادی اگر در مسئولین هست باید بیخش را اول از همه در مردم جست. مسئولین هم از توی همین کوچه ها نانوایی ها صفهای نذری و و و بالا آمده اند. بزرگ شده اند. تربیت شده اند.

در میان این همه کاش هنرمندها نویسنده ها و روشنفکرها یک بار (و خدایا! فقط یک بار) نشان میدادند که چیز جداگانه ای هستند. تافته ای کاش بودند جدابافته. کاش یکبار یکی به یکی از دوستان و چشم تو چشم هایش (و نه به کسی که ازش خوشش نمی آید و نمی خواهد ریختش را هم ببیند) بگوید آقاجان! داری اشتباه میکنی. کاش یکی یک بیانیه ی غیرشخصی و غیرصنفی بدهد و درست وقتی آن بیانیه را بدهد که ممکن است به ضررش بشود. کاش کسی خرج کند از اعتبارش. این اعتباری که از مردم آورده (بنا به حرف خودشان که میگویند ما اعتبارمان از مردم است!) را برای خودشان خرج کند. کاش کسی باشد این طور.

آقای سلحشور حتما حرف بدی زده و حتما حرف خیلی بدی زده و حتما با هر کس که حرف بدی میزند باید به شکل مقتضی برخورد شود و با کسی که حرف خیلی بدی می زند. اما کاش همه ی هنرمندان و نویسندگان و ذهنیتهای باز جامعه (که بخش مهمی از روشنفکران باید باشند) از بدویتهای تاریخی کپک زده (منظورم این قبیله گرایی است) دست بردارند و چیزی بشوند که آدم بتواند هر حرکتشان را هر حرفشان را (اگر هم قبول نداشته باشد) جدی بگیرد.

سه تا نکته زیر سایه ی محرّم

این روزها به خاطر پایان نامه ای که باید برسد به یکی دو ماه دیگر و تمام بشود، نرفته ام شهرستان. نشسته ام گوشه ای و دارم کار میکنم و در خیالم یاد می آورم سالهای گذشته را که ایام محرّم در شهرستان چه سر و صدایی بود... مسئله فقط سر و صدا نیست. مسئله حضور است. بودن. بودن میانِ یک آیینِ خیلی خیلی بزرگ که تو را با رنگ، با رسم، با صدا، با ادبیات و با همه چیزِ خاص دیگرِ خودش اشباع میکند. امّا امسال این طور نیست. بیکار نشسته ام در گوشه ی خلوت و تنهایی از تهران و دارم مینویسم. فکر کنم تا شعاع خدا کیلومتر از اطرافم هیچ کس نیست که نیست. محرّم عجیبی شده...

و به خاطرِ همین بیکاری است لابد که چیزهایی به ذهنم میرسد.

الف. ایمیلی از یک بنده ی خدا گرفتم که تویش نوشته بود لوگزامبورگ و لیختن اشتاین بهترین کشورهای اسلامی معرفی شده اند! کنجکاو شده ام ببینم این دو تا کشور کوچولو و محترم اروپایی که هیچ سابقه ای با اسلام ندارند (حتی نکرده اند لااقل یک بار با مسلمانها بجنگند) و اصلا ربطی پیدا نمیکنند به کشورهای اسلامی، چطور بهترین کشور اسلامی شناخته شده اند؟

کاشف به عمل آمد که ظاهرا یکی دو نفر (طبق معمول) از مسلمانها و این بار اهل مالزی یا جای دیگری جنوب شرق آسیا، به این نتیجه رسیده اند که همه ی چیزهایی که "حرف" اسلام بوده و "محتوای" اسلام بوده در این دو کشور در حال اجراست و چیزهایی که "شکل" اسلام بوده مانده برای ما. یعنی به عبارتِ دیگر درست است که آنها به "شکل" اسلام عمل نمیکنند اما به "حرف" اسلام دارند عمل میکنند.

من پیش خودم خیال کرده بودم ماجرای دیگری در کار باشد اما این دعوای قدیمی "حرف" و "شکل" یا به قول هنرمندها "فرم" و "محتوا" انگار ول نمیکند آدم را!

ظاهرا ما با درک این نکته مشکل داریم که آقاجان! برادر من! دوست عزیز! فرم همان محتواست. تو با فرمی که برای زیستن ات انتخاب کرده ای در واقع محتوایش را هم شکل داده ای. و روی همین حساب ایمان دارم هر جور رفاه و عدالت که در لیختن اشتاین یا چه می دانم هر جای دیگری آن طرف آب های غربی ما شکل میگیرد اساسا روح و جنس متفاوتی دارد. ما فقط با آنها یک اشتراکِ لفظی داریم اما جهانِ ما اساسا جهانِ دیگری است و جهانِ آنها هم اساسا جهانِ دیگری.

مثلا فرض بفرمایید ما (همه ی ابنای بشر) عبارت مشترکی داریم به اسم "دستگیری از مستمندان" و "کمک به فقیران" و از این قبیل. اما شیوه ی مرسوم سنتی در اینجا با آنجا (و این شیوه یعنی فرم، یعنی قالب، یعنی شکل) با آن شیوه فرق میکند. بله کاملا فرق بر میدارد.

یکی که نصف شبی میرود در خانه ی یک محله ی بدبخت نشین نان میگذارد یا پنیر، یا وقتی گدایی می آید در خانه اش چیزی به او میدهد این یک چیز است و تشکیل بازارچه ی خیریه با عکس و فیلم یا نوعی که بردپیت و انجلینا جولی کار خیریه میکنند یا بیل گیتس یا اصلا همین اهل هنر و رسانه ی خودمان، یک چیز دیگر. یعنی ما با شکل و آیینی که کاری را انجام میدهیم به محتوای آن کار هم شکل میدهیم. لابد دیگر همه شنیده ایم افاضه ی آقای مارشال مک لوهان را که رسانه همان پیام است. من هم افاضه ای باید بکنم و جسارتا بگویم آیین، همان محتواست. (آیین به معنای مراسم و تشریفاتش)

پس فرق میکند که دنیای ما چه شکلی باشد و شکلها اصلا فرق میکنند و ما را هم به فرقشان وا میدارند. من خیال کرده بودم به آن دوست عزیزم (که خودش حالا برای عزاداری رفته شهرستان) بگویم نه آقاجان. آن دو تا کشور، دو تا کشورِ عدالتمند و مرفه غربی هستند. عدالت و رفاه در آن جهان معانی دیگری دارد چون شکل دیگری دارد. اصلا بار مفهومیِ دیگری دارد و تاریخی دیگری هم پشتش خوابیده است.

اگر فرض را بگذاریم بر این که اسلام باید اجرا بشود، این محتوای اسلام نیست که باید اجرا بشود. اساسا شکل آن است. شکلِ اسلام است که اجرا میطلبد. وگرنه چیزی به اسمِ محتوا که اصلا اجرا شدنی نیست. همین نماز و روزه و حج و جهاد و دستورات دینی که قالب و فرمِ زیستن را تعیین میکند محتوای خودش را هم دارد. اگر ما لنگ میزنیم از بابت چیزی، چیزهایی، نه از بابتِ این است که شکلش را درست انجام داده ایم ولی محتوایش را فراموش کرده ایم بلکه اساسا ما شکلها را هم از دست داده ایم. شکلهای سنتی ما گم شده اند و شکل های مدرن را هم پیدا نکرده ایم و شده ایم اینی که هستیم.

تازه اگر آن شکلها را هم انجام بدهیم، از تویش عدالت و رفاهی به آن شکل که توی لیختن اشتاین یا لوگزامبورگ پیدا شود (و دلِ دوستمان برایش غنج بزند) در نخواهد آمد. عدالت و رفاه در جهانِ سنتی ما، باز هم "شکل" دیگری دارد.

بحث مفصل و مطولی بود که باز هم ریشه دارد اما وبلاگ که جای این حرفها نیست.

ب) و از این ماجرای "شکل" یادِ یک بنده ی دیگر خدا افتادم که اخیرا گفته بود این دهه ی محرم، دهه ی اول محرم، جای درستی و وقت مناسبی برای طرح مسئله ی اشکالات عزاداری نیست.

بعد از قتلِ حضرت حسین، سالها بعد، مردم هر جا و هر منطقه ای برای خودشان آیین خاصی اختراع کردند برای عزاداری این واقعه. اختراع که نه... هیچ پدیده ی فرهنگی خلق الساعه نیست. حتما ریشه هایی از گذشته داشته. مثل تعزیه در ایران و ریشه اش در سوگ سیاوش پیش از اسلام که همه میدانیم. حالا آیینها کم نیستند. علم کشی، طبل و سنج و دمام زنی، زنجیر زنی، سینه زنی، انواع و اقسام سبکها و مراسم ها و حتی روضه خوانی که میراث دارِ نقالی کهن است و مضافا بر این همه آیینهای مردمان بومی هر ناحیه از ایران یا خارج از ایران که هر کدام یک راهی را برای عزاداری دهه ی محرم پیدا کرده اند.

این ها همه "شکل"هایی هستند که عزاداری پیدا کرده و "شکل" واجد معناست. "شکل" اصلا خودش محتوای خودش را خلق میکند. وقتی در پاکستان در عزاداری مردمی پابرهنه از روی ذغال گداخته راه میروند (که آدم یادِ آزمون سیاوش می افتد در آتش) یا وقتی در عراق و همین ایران قمه می زنند (علما، برخی از علما حرام دانسته اند) یا کشیدن علم و بازسازی ذوالجناح و سوارش و سوزاندن خیمه های نمادین و ... همه ی این آیین های نمایشی محتوای خودشان را معین میکنند.

اتفاقا اگر "شکل"ی در میان این آیین ها باشد که اشتباه باشد و معنای درستی نداشته باشد خطرش کمتر است از شکل های جدیدی که خودمان و در این روزگار نو خلق کرده ایم. شکلهایی که از سنت شکلهای گذشته بریده و با شکل های دنیای جدید هم ارتباط درستی ندارد.

یک نمونه اش مداحی و ذکر است. در گذشته مداح ها خودشان را شبیه روحانیون میکردند. عبا می انداختند. پیرترهایشان یک نصفه عمامه ای یا عرق چینی به سر داشتند. لحن حرف زدنشان لحن حرف زدن یک عارف بود. شعر میگفتند. حدیث میدانستند. یک نیمچه آخوند بودند. نمونه اش مرحوم کوثری یا موذن زاده و از این قبیل. وقتی هم میخواندند معمولا توی دستگاههای موسیقی سنتی میخواندند. لحنهای خودشان را از جایی توی خاطرات ما پیدا میکردند. از جایی در سنت.

اما تلاش مداحان برای نو شدن هم (مثل تلاش همه ی دیگر اقشار این مملکت) محصول بی هویتی داشت. حالا مداح های ما به بازاریها شبیه ترند و نه! خیلی هایشان با آن کت و شلوارهای رسمی شبیه کارمندهای اداری هستند که صبح و عصر کارت میزنند و آهسته می روند و آهسته می آیند تا گربه شاخشان نزند. خیلی ها هم اساسا لحن گفتارشان لحن لاتهاست. ادبیاتشان ادبیات لاتی است. هیکلها نشان میدهد زندگیها را و خدم و حشم و اصلا جهانِ دیگری که دارند تویش زندگی میکنند که به کل دور است از جهان قدیم. مرجع الحانشان و الهه های الهامشان هم نه دستگاههای موسیقی سنتی است و نه حتی شناخت از موسیقی جهان جدید. در بهترین حالت از تیتراژهای سریال های تلویزیونی خودمان الهام میگیرند وگرنه که از ترانه های بند تنبانی ساختِ لس آنجلس.

فکر کنم ما اصولا یک مشکلی داریم با این نو شدن...

القصه اگر کسی (گردن شکسته ای) احیانا در دهه ی محرم "آسیب شناسی عزاداری" راه می اندازد لزوما معنایش این نیست که عزاداری نکنید. البته ممکن است کسی همچو قصدی داشته باشد. اما خیلی ها هم فقط دارند میگویند: عزاداری کنید! عزاداری کنید آقایان! ولی با چشمهای باز. با چشمهای باز.

و آخرِ کلام این که توی این بیکاری و فکر کردن به "شکل"ها، "شکل"هایی که اطرافمان را گرفته اند با خودم فکر میکنم کجا میشود ... خدایا کجا میشود رفت و باز هم در جریان نور و صدا و رنگ و حجم و بو و ادبیاتِ محرم قرار گرفت؟ جایی که هیئت فلانی و تکیه ی بیساری نباشد که احساس غریبی نکنی (چون ظاهرا این روزها، هیئات و تکایا قباله و صاحب پیدا کرده اند و رفته اند توی بخش خصوصی) و درست مثل وقتی که کنار خیابانی (خیابان تنگی در شهرستان) ایستاده ای و عبور علمِ بزرگ خون چکان را میبینی و جیغ و داد زنها را و فریاد "وای حسین کشته شد" جوانها و بوی اسپند و صدای سنج و طبل و شرق شرق زنجیرزنها و حجمهای رنگی بلندی که هیچ وقت اسمشان را بلد نشده ای، این جا هم تا آخر، تا آخرین سانتیمترِ مربع (یا شاید هم مکعبِ) روحت اشباع بشود؟

فکر کردم توی این تهران به این بزرگی، کجا بهتر از تئاتر شهر؟ این شبها دارم فکر میکنم تئاتر (و همه ی "شکل"های هنر نمایشی) واقعا چه نزدیک است به روح آیین و پاس داشتنِ "شکل"ها. تئاتر به ما یاد میدهد که "شکل" مهم است. "شکل" معنا ایجاد میکند. یک پرفرمنس ساده بدون کلام و تنها با شکل بدن و شکل رنگ و شکل نور و شکل حجم، دارد با تو حرف میزند. معنا میرساند. جهانی تیره از تباهی را یا جهانی باز هم تیره اما با کورسویی از امید.

و حالا تعزیه ای که سالهای گذشته در تئاتر شهر اجرا میشد (و امیدوارم هنوز و امسال هم باشد در این قحطسالی) جای امیدی است برای من یکی که در خلوت دیوانه وار این تهران، این گوشه از تهران، دارم خل میشوم. واقعا آیین ها انگار جایی آن پشت و پسله ها با هم برادرند.