تنهایی جانستان عالم: نگاهی به جانستانِ کابلستان و جهانِ ستم و سفسطه
کاملا قابلِ درک است که چه چیز در ولایتِ از هم گسستهای چون افغانستان برایِ گروهی از ایرانیان میتواند جذاب باشد. افغانستان، دمِ دستترین کشوری است که میتوان نسبت به آن همان حسی را داشت که یک فرنگی در سیاحتِ ایران دارد. فرض کنید یکی از اهالی «بریطانیای کبیر» به ایران بیاید و ببیند مردم این ولایت دست و پا شکسته انگلیسی میدانند، در مدارسشان انگلیسی میآموزند. خاطرهای داشته باشد از این که با کسی در هواپیمای ایرانی انگلیسی صحبت کرده و از این بابت شاد باشد و اشک شوق در چشمانش حلقه بزند. یا حیرتِ همین انگلیسیِ فوقالذکر از وضعیتِ زیرساختها، جادهها، اوضاع اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در ایران که بیشباهت به واکنشهای امیرخانی نسبت به همین احوال در افغانستان نخواهد بود. تنها یک تفاوت، و فقط یک تفاوت، ممیّزِ نوع نگاهِ آن رعیّت بریطانیای کبیر به ایران و این تبعة ایران به افغانستان است و آن همان تصوّری است از این که افغانستان روزگاری در قبالة ایران و بخشی از ملکِ ایران بوده و شاید مدتی هم پیوستگی فرهنگی میانِ این دو مردم، چاشنیِ این قضایا باشد.
از اینجاست که کتابِ امیرخانی، سراسر میشود ترکیبیِ از حقایق، مغلطهها، بدبینیها و زرنگیهای کاملا زیرپوستی (که شخصا دوست دارم تعبیرِ ناقلابازی را برایش استفاده کنم) که از مکتوباتِ این نویسنده پیداست در این همه به نسبت دستی دارد پرزور.
1
چیزی که پیش از چیزهای دیگر ما را با متناقضنمایی در فکر و اندیشة نویسنده همراه میکند اعتقادِ او به ولایتِ فقیه است توأم با قانونشکنی. شاید به نظر برسد این نکتة کوچکی باشد برای بیهنری که نظر به عیب کند. اما کاری به حرام بودنِ قانونشکنی (شکستنِ قوانینِ جمهوریِ اسلامی) از دیدگاهِ ولی فقیه نداریم (چه با کمکِ آن سرگردِ جوانمرد و چه بیکمکش) لکن این التزامِ اعتقادی (و ظاهرا نه چندان عملی) که بنمایة برخی از تحلیلهای آتیِ امیرخانی را شکل میدهد دروازهای خواهد بود به ورود به دنیاهایی. به اینکه چه چیز و چرا در افغانستان برای چنین دیدگاهی میتواند جالب باشد. و بامزه اینکه امیرخانی برخلافِ بسیاری از همقطارانش در آنجا ردّی از اعتقادِ مردمِ افغان به ولایتِ فقیه نکاویده بلکه رک و روراست تنها عواملِ پیوندهای ملی و تاریخی را با آنها مورد مشاهده قرار داده و همین.
2
ماجرای یورش افغان یا شورش افغان هم حکایتی است. در تقدیرِ تاریخی ایران، حملة تیمور را باید یورش دانست یا شورش؟ میدانیم که واحدِ سیاسی ایرانِ فعلی به معنای بینالمللیاش در 1501 میلادی شکل گرفته و تا کنون ادامه دارد. یعنی از آغاز صفویه. وقتی مرزی هست، میتوان گفت یورش افاغنه شورش بوده، اما پیش از آن، در روزگار تیمور که هنوز کشوری به نام ایران شکل نگرفته و ولایات و امیرنشینها و سلاطین این سو و آن سو حکم میکنند با کدام مرزِ فرهنگی یا قومی میتوان امیرتیمورِ ترکتبار را – که به شهادت رنه گروسه خودش خودش را به نسل مغول بسته بود – از اهالی ماوراءالنهر یک بیگانه دانست؟ و باید به یاد داشته باشیم که همین شورشِ افاغنه موجبِ قیامِ نادر شد. نادر افاغنه را بیرون کرد و افاغنه به هند (به سلطنتِ فرزندانِ همان تیمور) پناه بردند و همین باعث شد تا نادر به دهلی یورش ببرد که شرحِ کشتارِ هندیان به دستِ نادرشاهِ کبیر را هندیان بهتر به یاد دارند و به قول یکی از اساتید ادبیات، همین ریشة اصلی اضمحلالِ فارسی در شبهقاره بود. قصة زبان فارسی در شبهقاره هم عنقریب خواهد آمد.
3
و اما زبان و قصهاش در شبهقاره توی جانستانِ کابلستان، یک خلطِ مبحثِ تاریخی است. برای هندی جماعت (علیالخصوص هندومذهب)، زبان فارسی هم یک زبانِ بیگانه است مثلِ انگلیسی. فارسیزبان هم یک تاراجگرِ اجنبی است مثلِ انگلیسیزبان. با این تفاوت که زبان اولی زبان فارس و افغان و تاجیک است و زبان دومی، زبانِ بینالمللی. با این تفاوت که اولی برایش جز یک کشتارِ بزرگِ نادری و غارتِ کوه نور و الماس نور، هنری نکرده و دومی دستکم چیزهایی خورده و چیزهایی هم ساخته. بر خلافِ آن چه امیرخانی میگوید و باور دارد و خیلیها هم پیشتر از او گفتهاند و باور کردهاند، زبانِ فارسی هرگز زبانِ ملت هند نبوده بلکه زبانِ دربار بوده (زبانِ رسمی Official Language اصلا در عصر گورکانیان موضوعیت نداشته که پدیدهای جدید است؛ تنوع زبان در اسناد دولتی خود شاهدیست بر این دعواها) و اصلا هندیجماعت (جز اقلیت مسلمان و آن هم عدهای از این اقلیت) چه نوع علقهای میتوانسته میانِ خود و زبانِ فارسی حس کند؟ حالآنکه افغانها (دستکم بخش بزرگی) اساسا فارسیزبان هستند و زبانِ فارسی زبانِ مادریشان است. انداختنِ این گناه به گردنِ انگلیسیها در شبهقاره خود یکی از مغلطههاست. اساسا ملیگرایانِ هندو هم تمایلی به ترویجِ یک زبانِ بیگانه که جز تاریخِ ادبی به کارِ دیگری نمیآید نداشته و همین الان هم ندارند. باید بدانیم که زبانِ اردو، زبانِ مردمِ پاکستان اساسا نه بر بنیادِ فارسی که لهجهای از زبانِ هندی است. اما مردمِ پاکستان با استفاده از خطِ فارسی (یا خط برگرفته از فارسی که خود عربتبار است) و با آمیزشِ انواع لغات فارسی ترکی و عربی، آن را از لهجة هندی مجزا کردهاند. دولت هند، خطِ باستانیِ هندی را جایگزین کرده و در تلاشی مانند فرهنگستان زبان فارسی در ایران، کلماتِ بیگانة فارسی و عربی و ترکی را تارانده و با لغاتِ باستانیِ هندی جایگزین کرده است. این وسط، انگلیسیها چه نقشی داشتهاند؟ نقشِ آنها نوعی مشیتِ جاری شده بر تاریخ شبهقاره است. وقتی جهان به سمتی میرود که فرهنگِ آنگلوساکسن و صنعتش و سیاستش و اصلا نگاهش میشود کلمة علیای عصر، آن وقت زبانِ انگلیسی برای هند، نه یک تحمیل، که یک امکان است. حالآنکه فارسی برای پشتوزبانانِ افغان شاید یک تحمیل و صرفا از سرِ جبرِ هموطن بودن با فارسیزبانان باشد.
4
و اصلا مسئلة مغفوله در این روایتِ بلند، پاکستان است. کشوری که تأثیر مهمی بر تاریخِ اخیر افغانها داشته و هم نقطة اتصال ایران، افغان و هند است. پاکستان یک هویت جعلی دارد. کشوری ساختة قرنِ بیستم و به قول امیرخانی (و این بار به راستی) مید این بریطانیای کبیر. کشوری که نه به تمایزِ زبانی و نه به تمایزِ قومی بلکه صرفا بر اساس تمایزِ دینی از پیکرة مادریِ خود جدا شد. اتفاقا همین علتِ وجودیِ پاکستان، علهالعللی میتواند باشد بر بخشی از مشکلات افغانستان و حتی ایران. نگاهی به تاریخ رشد سیاسی و هم به قولِ امیرخانی پروژة ملتسازی در دو کشورِ هند و پاکستان، نشان میدهد که انگیزة دینی برای ساختِ یک کشور، تا چه اندازه ناموفق نموده. تاریخ سیاسی هند، یک دموکراسی باثبات و رو به بهبود را نشان میدهد بدون حتی یک کودتای نظامی. حال آنکه تاریخِ پاکستان و بیثباتیِ اجتماعی و ایجاد نشدنِ احساس ملی در میانِ این مردم، گمانم نیازی به شاهد و گواه نداشته باشد. وجودِ یک دشمنِ مشترک به نامِ انگلیس، مفهومِ «ملت هند» را برجسته کرد. اما پاکستان با جدا شدن از این مفهوم، یک صبغة دینیِ غیرواقعی به خود بخشید. کشوری که نه زیرساخت نظریِ دینی را برای حکومت اسلامی داشت و نه اساسا قصدش را. همین التقاط و بیهویتی، آن جغرافیایِ گوناگونِ قومیتهای بیربط را به محل مناسبی برای تولید و تکثیرِ اندیشة طالبان بدل کرد. این اندیشه و آن مدرسة دیوبندی البته از زمانِ مبارزه با استعمار و حتی از دورة سلطنت اورنگزیبِ گورکانی سابقهای داشت. اما پس چرا در هندِ امروز این پدیده تقریبا بیاثر شده ولی در پاکستان حکمرانی میکند؟ آیا حاصلِ همان صبغة دینیِ کشورِ دستسازِ محمدعلیجناح نیست که با آن آغاز، فرجامی هم جز این نداشته است؟ از اینجا پاکستانی که از مهدِ تمدنی خود (و دامانِ مادری به تعبیری) جدا میشود، برای هویتسازی به بدنة کشورهای جهان اسلام باید متصل شود. اما کدام کشور؟ امت اسلام دیرزمانی است تنها یک لغت است در فرهنگنامهها و آن هم به احتمال. ایران؟ هرگز! تفاوت تنها تفاوتِ ملی و زبانی نیست. مذهبها هم گوناگوناند. افغانستان؟ این تنها همسایهای است که راه میدهد به اندکی نزدیکی. اما افغانستان تغذیهکنندة فکر و اندیشه نیست. پس لاجرم کار به عربستانِ سعودی واگذار میشود و مکتبِ ابنتیمیه و عبدالوهاب و اسلاف و اخلافشان. افغانستان، تقدیری هم دارد رقمخورده در طولِ تقدیرِ هند. تقدیری که امیرخانی یا ندیده یا ترجیح داده صدایش را درنیاورد.
5
ناقلاییِ دیگرِ نویسنده، مصیبتخوانیِ روزِ پنجشنبهاش است که آدم را یادِ گریة ابنعباس در رزیهالخمیس میاندازد. اما هنوز از عمقِ فاجعة دولتی بیخبر است. دولت میگویم نه به معنیِ نهادِ مستقر در پاستور، بل به معنای بدنة حاکمیت. کنسولِ ایرانی نمیداند با هموطنِ خود چه طور برخورد کند و نیز نمیداند چگونه دانهدرشتها را سوا کند، و حسرت میخورد که چرا افغانها به هند میروند و نه به ایران و آن را به گردنِ شکستة آن کنسول میاندازد. البته شاید قصدش فقط آن کنسول نبوده و مثلِ راقمِ این سطور، اشارة چشمی به بدنة حاکمیت داشته. حقیقت این است که افغانی یا اصلا شهروندِ هر کشوری در هند یا اصلا هر جایِ دیگر دنیا، برای تحصیلِ علم یا تفریح و گردش، دچارِ آپارتاید نمیشود جز در ایران. آیا رضا امیرخانی حسرتِ این را میخورد که طلبههای سنیِ افغان به جای درس خواندن در حوزههای خراسان یا بلوچستان، سر از پاکستان در میآورند؟ طلبههای سنی را رها کند و طلبههای شیعی را بنگرد. افغانی، عراقی، لبنانی، کویتی، هندی، پاکستانی، بحرینی و ... در نظامِ درسیِ حوزههای علمیة شیعی در مرکزِ علمی، در قم، اصولا نظام درسی جداگانهای از طلاب ایرانی دارند. طلبة ایرانی در قم اگر پایِ کار بماند، برای اجتهاد تربیت میشود اما طلبة هر جای دیگر، قرار است تنها مبلغی باشد. این حقیقتی است که در همصحبتی با چند طلبة غیرایرانی به راحتی منکشف میشود و برای دانستنش نیاز به سفرِ هرات و قندهار نیست. معنایِ چنین نظام درسی این است که ایران نه تنها قصدِ جذبِ طلبة شیعی را ندارد بلکه حتی در صورتِ جذب هم میخواهد از آن صرفا یک مبلغ بسازد که آن هم کاش مبلغ دین بود اما در گیر و دارِ دعواهای داخلی کشور، مبلغ میشود مبلغِ بخش خاصی از حاکمیت در جهانِ خارج از ایران. از اینجاست که یک لبنانی یا هندی که ایران را ندیده باشد یک نظر دارد و وقتی ایران را از نزدیک دیده نظری دیگر. از اینجاست که اجتهاد و مرجعیت قرار است در آینده فقط به نامِ ایرانیان رقم بخورد غافل از آنکه نجف هم – با همة سختیهایش – جایی در این نزدیکی هنوز حیات دارد و در آینده ممکن است مرکزیت علمی جهان تشیع را به نفع خود مصادره کند. حالا که وضع شیعیان را دانستیم، دربارة سنیان دیگر چه بحثی؟
6
و از اینجا میشود گریزی زد اساسا به این که چه نسبتی میانِ شریعت و طریقت در تشیع هست و آیا انقلابِ اسلامی را میشود پدیدهای مدرن دانست؟ اگر از مدرن معنایی معادلِ «جدید الحدوث» قصد کنیم که هیچ، اما مدرنِ ما اگر ناظر به مدرنیته با همة تعاریف و جهانِ پشتِ سرش است، آن وقت با کدام استدلال، انقلابِ امام خمینی را باید پدیدة مدرن دانست؟ به خاطر استفادة متدینین از ابزارِ جدید؟ به خاطرِ استفاده از کلمة جمهوری در برابر سلطنت؟ به خاطرِ مصاحبههای امام در پاریس و درکِ ایشان از اهمیت رسانهها؟ هر گاه انقلاب، بازگشتی باشد به اصولِ اسلام، تمامِ ظواهری که ذکرش رفت، تنها ابزارهایی است که برای گسترشِ این ایدة کهن و حتما سنتی. اما اگر انقلاب، بازگشتی به اصول اسلام نبوده و به مدینة محمدی، آن وقت بحث علیحده است.
و از اینها گذشته تفاوتِ میانِ نصراله با بنلادن، تفاوتِ میان مدرنیته با سنت نیست، بلکه تفاوت دو نوع خوانش سنتی است. نگاه شیعی به قرآن و سنت (و آن هم نوعی نگاهِ شیعی و نه نمایندة همة نگاهها) با نگاه سنی به قرآن و سنت (و آن هم به نحو مذکور، نوعی نگاه سنی و نه همة نگاهها) هر دو نگاههایی برخاسته از سنتهای اسلامی هستند که تا هزارسال رنگِ مدرنیته و اقتضائاتش را نخواهند پذیرفت. امر مدرن میدانی چیست؟ چیزی از سنخِ همان رفتارهای اجتماعی و شهری که امیرخانی در مقایسه با فرنگ و رفتارِ افغانها اشاره میکرد. سختافزار صرفا جسدی برای آن روح است که نمیشود در دین یافت. دین اساسا بر مبنای سنت است و سنت (در کنارِ کتاب) در دین با سنت در برابرِ مدرنیسم، صرفا یک اشتراک لفظی نیست؛ ریشهای مشترک دارد.
و اما همین نگاه به سختافزار، این نگاهِ سختافزاری باعث میشود تا روحِ طریقت نیز نادیده گرفته شود. آیا از شباهتِ مراسمِ عزاداری شیعیان با مجلس ذکر دراویش باید رسید به اینجا که مراسمِ کاملا شرعیِ عزاداری، نمودی از طریقت است یا میتواند باشد؟ آیا حسینیه را میتوان با خانقاه برابر گرفت؟ کدامیک از شریعتمدارانِ افراطیِ شیعه با حسینیه و مجلس ذکر اباعبدالله مخالفند؟ حال آنکه خانقاه و مجلس دراویش در نزد شریعتمدارانِ افراطی تسنن تحمل نمیشود. اگر گفته شود که همین نشان میدهد شریعت با طریقت در تشیع یکی است، أقول: این است همان مصادره به مطلوب. شاید به جای یکی دانستن شریعت با طریقت، باید به این فکر کرد که مقبولیت عزاداری نزد شریعتمداران، علامتِ این باشد که از قضا، عزاداری یکی از مظاهر تشرّع است. لابده نظرِ مولانای رومی/بلخی را در خرده به عزاداران حسینی میدانیم. دقیقا این نوع نگاهِ مولاناست که نگاه طریقتمدار را در برابر نگاهِ سنتی و شریعتمدار نشان میدهد. نگاهِ طریقتمدارانه قابلیت سازگاری بیشتری با امر مدرن دارد. علت همسازشدن بودیزم با فرهنگ مدرن هم نگاه نزدیک به طریقتمداری است.
7
شاهجملة کتاب و شاید کلیدِ فهمِ آن، بعید نیست این باشد:
«راهآهن و جاده بزرگترین دشمنِ اختلافاتِ قومیتیند... حتی حالا میفهمم که لباسِ متحدالشکل و آموزشِ زبانِ واحد هم میتواند رافعِ مشکلاتِ قومی باشد.»
تمامِ فرازهای فوق، خواننده را به یادِ عصر رضاخانی میاندازد. در آن ایام، پروژة ملتسازی با شدت و حدت بسیاری پیش رفت. شورشهای قومیتی سرکوب شد. راهآهن و جاده کشیده شد. لباسهای متحدالشکل و ترویج پارسی و فرهنگِ باستانی. به راستی ملت این چنین ساخته میشود. لااقل تجربههای پیشین نیز چنین است. ایرانِ اواخرِ قاجاریه، وضعیتی اگر مشابهِ افغانستان و دغدغة دموکراسی در میانة جمعیتِ اکثریت بیسواد داشته باشد و روزنامهبازی و رجال سیاسی فاسد یا پرحرارت و غیره و غیره، شاید باید گفت که افغانستان به یک رضاخان نیاز دارد. آیا میشود انکار کرد که در کنارِ مذهبِ رسمی (تشیع) و نهادِ روحانیت، سلطنتِ متمرکز و مقتدر که رعیت و خان به یک اندازه از آن حساب ببرند نیز یکی از عواملِ مهمِ ملتسازی در ایران بوده است؟
8
روایتِ غریبِ امیرخانی از پترائوس نامقدس و حلّ غائلة افغانستان نکتة مرموزِ این کتاب است. اگر بازیِ ایران را یک بازیِ برد به باخت توصیف کنیم، منظورِ امیرخانی از اشاره به سخنرانیِ یک مقامِ متنفذ (در افغانستان، پترائوس) چیست؟ کدام سخنرانی میتوانست مسیرِ همه چیز را دگرگون کند؟ امیرخانی هرگز در این باره توضیحی نمیدهد. گاهی فکر میکنم او کلّ این کتاب را نوشته تا به اینجا برسد و این را بنویسد علیالخصوص با آن افتتاحیه و آن همه اشاراتِ سیاسی و انتخاباتی.
9
باز هم و بیش از این، میشود در بارة این کتاب نوشت. اما سرآخر به احساسِ ترحم و دلسوزیِ امیرخانی برای آن چشمانِ بلاکش هندوکش اشاره میکنم. احساسی که هر چند به نظر زیبا و انسانی میرسد اما زیرلایة زشتی از تحقیر هم ممکن است در آن یافت شود. تنها تصور کنید یکی از همسایههای غربی ایران (أعنی ترکیه) یا یکی از عربستان بیاید ایران و با نگاهی حسرتبار بگوید که این کشور زمانی جزئی از امت اسلام و بخشی از امپراتوریِ عربی بود. حتی هنوز لغاتِ بسیاری از زبانِ ما در فارسی باقی مانده و دلم میسوزد برای بیکاریها، اعتیادها، فقرها، عقبماندگیهای فرهنگی و ... (که اگر در این زمینه عربستان و ترکیه هم همدرد باشند، میشود یک فرنگی را تصور کند که مشغولِ دلسوزی است) و حالا مخاطبِ اینجایی چه تصوری میتواند از این دلسوزی داشته باشد؟ بعید میدانم که دستکم احساسِ او خوشایند باشد.
اما اصولا جهانگردی در یک کشورِ پسافتاده به همین کار میآید. کارِ نویسنده کاری غریب نیست. کاری بد و غیراخلاقی هم نیست. عوام هم میتوانند به تحسینِ آن همه شجاعت در یک تنه و به کمکِ بنیادِ خانواده سفر کردن احسنتها نثار کنند. نویسنده اصولا جز این کاری نمیتواند بکند. میتواند لطف کند و بر ملتی منت بگذارد و به سرزمینشان، سرزمینِ خطرناک، کثیف و پسافتادهشان سرک بکشد، به مسئولینِ داخلِ کشور و به نظامیانِ امریکایی و اروپایی غرغری کند و بالاخره با چشمانی اشکبار (و دلی به تمام سوخته از سرنوشتِ آیندة دخترکِ چشمتنگِ افغان که شباهتی هم به فرزندش ندارد) به مشهد برود و در برابرِ آن جانستانِ عالم، سلام کند و سلام برساند.
جانستانِ عالم اما میدانم که هم سلامها را بیواسطه و پیشپیش شنیده و هم چشم امید از هیچ کس نه این سوی مرز و نه آن سوی مرز و نه در هیچ مرز دیگری ندارد. جانستانِ عالم، مدتهاست (قرنهاست) غریب افتاده. هنوز هم (با آن که قطارِ روزگار بسیار از قصرِ مأمون دور شده) غریب افتاده و غریب مانده. نویسندگان بسیار بر آن خاک آمدهاند و رفتهاند. اما گمانم جانستانِ عالم، سلطانِ خراسان، کماکان چشمانتظاریِ دیگری دارد.